کلمات: امیرالشعراء احمد شوقى
آهنگساز: محمد عبدالوهاب
خواننده: فیروز (نهاد ودیع حداد، لبنان ۱۹۳۵)
محصول: 1928
بازخوانی: جنیفر گراوت (grout Jeifer)
ترجمه: حسین خسروی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ای همسایهی درّه!
از یاد تو شاد شدم و خاطرات رویاگونهای برایم زنده شد.
از يادآوری خاطرات عشق تو و خوابهایم دستخوش احساسات شدم.
خاطرات، پژواک سالیانی است که سپری شدهاند.
و در باغها به تپهای سرسبز برگذشتم
كه در آنجا با تو ديدار كرده بودم.
چهره و چشمان آن باغ به من لبخند زدند و در نسیماش، عطر نفسهای تو را یافتم.
نمیدانستم كه آغوش عاشقانه چه لذتی دارد، تا اینکه دستانام تو را در بر گرفتند.
و بازوانام به دور قامتات حلقه شدند
و گونههايت از شرم سرخ شدند.
و در دو تاريكی فرورفتم: موی سياهات و تاريكی شب؛ و بوسهای چون سپيده از دهانات گرفتم.
آنجا زبان گفتار بیاثر شد و چشمام با زبان عشق با چشمانات سخن گفت.
همهی آرزوها و امیال را از ذهنام زدودم و همهی سرزنشها و شکایتها را از یاد بردم.
هيچ دیروز و فردایی از روزگار باقی نماند و زمان هر دو را در خود گردآورد و روزی شد چنان که تو بخواهی.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
يا جارة الوادي
يا جارةَ الوادي طَرِبْتُ و عادني
ما يُشبِهُ الأحلامَ مِن ذِكراكِ
مَثَّلْتُ في الذكرى هَواكِ و في الكَرى
و الذِكرياتُ صَدى السنين الحاكِ
و لقد مَرَرْتُ على الرِّياض بِرَبوَةٍ
غناءَ كنتُ حَيالَها ألقاكِ
ضحِكَتْ إِليَّ وجُوهُها وعيونُها
ووجدْتُ في أَنفاسِها رَيّاكِ
لَمْ أدرِ ما طيبُ العِناقِ على الهَوى
حتّى تَرَفّقَ ساعدي فَطَواكِ
و تأوَّدَتْ اعطافُ بأنِكِ في يدي
و احمر من خَفَرًيهِما خَدّاكِ
و دخلتُ في ليلينِ فرعِكِ و الدُّجى
و لثمتُ كالصّبحِ المنورِ فاکِ
و تَعطَّلَتْ لغةُ الكلامِ و خاطبتْ
عيني فى لغةِ الهَوى عَيناكِ
ومَحَوْتُ كلَّ لُبانةٍ من خاطري
ونَسِيتُ كلَّ تَعاتُبٍ وتشاكي
لا امسِ مِن عمرِ الزمان و لا غدٌ
جُمعَ الزمانُ فكان يومَ رِضاكِ
برچسبها: , , ,
